حسین صدری


whose pen is it

Who is the owner of the world? Our life belongs to whom? I think exploring the correct answer is the problem of human being's thought.

Some people think about the super powers which affect their lives and define their ways and they understand the world as an interaction of powers; other people think about the nature and what should be done, and super powerfull people who are called supermen think that they can do what ever they want.

The people of the first group belong to metaphysic's world and the people of the second group belong to the nature. Only the third group possess themselves.

I want to introduce the fourth group which has a lifestyle similar to mine. We beleive in floatings in the life, we believe in loves and we believe in tomorrows and futures.

If there was a pen on the table it could belong to its creator, sometimes we can think that it belongs to the table and other things on the table. If it is a free pen in our contemporary ages, we should accept it belongs to itself. But I  always think that the pen is a piece of life history, and future is the main owner of the pen.

Take this pen which belongs to our future and write a letter to me. Write about your desires, write about your complaints, write what ever you want to write because our life is more important than your letter. Our life is writing our love second by second. We can read our child's first date in the history of our love. We have to live, we have to love, and we have to bear before our death. Because our love wants to have a memory which can be alive and eternal.

We love each other and we love our life. It is the simple meaning of my question. "Whose pen is it?"


حسین صدری

عشق و صلح

گذر از کوچ نشینی و یا کولی گری به مرحله ی یکجانشینی یکی از تجربیات تلخ تاریخ بشری هست. استثمار زنان، جنگ، برده داری، دین و خیلی چیزهایی که واقعا تاریخ بشریت رو به خون آلوده کرده از ونجا میآد.

شاید برا همینه که هیچ و قت دوست ندارم یکجانشین بشم، همیشه تو خیالاتم یا کاروان داشتم یا یه کشتی کوچولو که خونم، دفترم، کارم و همه چیزم ر. مثه یه حلزون با خودم این ور اون ور میبردم باهاش.

یه مدتی هست که بعد از کلی کولی گری و رفتن و رفتن، یه فرصتی برای ایستادن و فکر کردن و جمع بندی کردن و نوشتن پیدا کردم. نمیشه گفت که یکجانشین شدم اما یه مدت کوتاه تو یه ایستگاه وایستادم و مثه آدمای یکجانشین صبح سر ساعت پامیشم صبحونه میخورم و میشینم پای میز کارم و مینویسم جمع بندی میکنم و مینویسم اما جالبش اینه که حوصله م هم سر نمیره، اخلاقیاتم هم دگرگون نشده، ارزش نبودن پول رو هنوز میدونم و فانی بودن دنیا رو فراموش نمیکنم و حتی میدونم که انسانی که همیشه در حال رفتن جز خاطرات چیزی از خودش جانمیذاره ....

کاش دلیل اصلی یکجا نشینی بشر هم عشق بود


حسین صدری

دلم خيلی برا من تنگ شده

یه چند هفته ای هست مثل موشی که داره از دست گربه فرار میکنه دارم میدوم.

آنکارا - ازمیر - آنکارا - استانبول - بوداپست - استانبول - و بالاخره به زودی این گریز و گذار تموم میشه و آخرش به تبریز عزیز میرسم.

دلم براش یه ذره شده، یادمه تو یه مقاله ای میخوندم آدم وقتی جاش رو عوض میکنه و به یه جای جدید میره همه ی سیستمش به هم میخوره،  حتی سیستم تفکرش. شاید برا همینه که هروقت تبریز هستم، همه ی چیزایی که تو یه سال قبل خوندم و دیدم و فهمیدم رو درک میکنم و اونجاست که همیشه دوزاریم میافته و شروع میکنم به نوشتن.

از این آوارگی خسته شدم. از بودن در اینجا و اونجا و هرجا بدون اینکه خودم باشم خسته شدم.

دلم برای باغچه تنگ شده، دلم خیلی برای من تنگ شده.


حسین صدری



 


حسین صدری



شازده کوچولو و کنيسا

قطار با سرعت گذشت و نتونست بفهمه که این آدما با این سرعت کجا دارن میرن.

دیروز ایمیل زد و گفت تصمیم گرفتم بیام. باورم نمیشد اما بعید هم نبود. میدونستم که این تصویر یه ماره که فیل رو قورت داده.

برا چی میخواست این کارو بکنه؟ بیاد که چی؟ روباه کاملا اهلی شده بود.

عصر ملیندا و ابراهیم هر دو شاخ درآوردن، تو پارتی تنها کسی بودم که از ته دل میخندیدم. چون میدونستم که درختای باوبا با سیاره ی کوچیک من کاری ندارن.

بین اوج افسردگی و اوج خوشبختی فقط یه ایمیل فاصله هست. اینو نمیدونستم. این قویترم میکنه. خودم رو مثل سلطان سیاره ی خودم احساس میکردم که دوست داشت فقط یه بنده داشته باشه.

حالا باید بشینم یواش یواش روزها، کم کم ساعتها و ثانیه ها روبشمارم. اگه یه روز دلتون برام تنگ شد فقط کافیه یه نگاه به آسمون بندازین.

شاید همه ی ارزش خوشبختی به رنجیه که پاش دادی.


حسین صدری

جزیره تنهایی

بیاین آدمای اطرافمون رو آب فرض کنیم خودمون رو هم بین اونا یه خشکی. می پرسین چرا خشکی چون ما میتونیم تو اونا حل بشیم و اونا فقط میتونن تو اعماق ما فرو برن. هرچی اطرافمون رو آدمای بیشتری میگیره جزیره تر میشیم. و یه روزی بین این همه آدمی که دوستمون دارن و دوستشون داریم غرق خواهیم شد و فراموش...

فراموشی اصولا یکی از اون کلمه هایی هست که ازش متنفرم، اولا به خاطر موشش که جز تام و جری، همیشه و همه جا به عنوان سمبل آدمای ترسو و شکست خورده است دوما به خاطر فراش، چون از کشوری هستم که همه ی آدماش خودشون رو فرای همه چیز میدونن و همه چیزشون تو اون فراهاست.

دلم برا انسان بودن و مثل انسان زیستن میتپه، روزی نیست که اخبار و حوادث مثل بمبها و خماره ها قلب نحیفم رو بمباران نکنه و دلم رو به درد نیاره، مگه میشه تنهایی خوشبخت بود؟ تو جزیره ی خود لونه کرد و تلاطم دریا رو فراموش؟


حسین صدری



دردم از یار است و درمان نیز هم

یه دردی همه ی وجودم رو گرفته بود، ۱۰ متری دیسکو با یکی از دوستام ایستاده بودم و میگفتم میشه نریم؟ میگفت همین کارا رو میکنی که همیشه تنهایی. بالاخره که چی؟

دلم مثل اولین دفعه ای که عاشق شده بودم تاپ توپ میکرد. پدر کافکا بهش گفته بود از دردهات فرار نکن آمریکا، چون دردهات رو هم باخودت داری میبری.

ساعت ۴ صبح شده بود. مشروب نخورده بودم، صدای اذان میومد، از جلوی بزرگترین مسجد باید رد میشدم تا بیام به خونه، یاد کلی چیزا افتادم، مثل تبریز، نشستم روی پله های در ورودی مسجد، نمازخونها یکی یکی میومدن و میرفتن تو، من هم به ساعتهایی که تو دیسکو گذشته بود فکر میکردم اما یه گوشه ی ذهنم هم پیش تبریز بود، یاد روزایی افتادم که عاشق میشدم، یاد روزایی که مینوشتم، یاد روزایی که گریه میکردم.

چقدر خوشبخت و چقدر تنها مثل هر صبح از خواب بیدار شدم، اما این بار با صدای زنگ موبایل:

 چطور خوابیدی گلم؟ دیشب خیلی خوش گذشت، دلم برات یه ذره شده. می آی سمینار؟ چرا جواب نمیدی؟ چیزی شده؟ از دستم دلخوری؟ صدام رو میشنوی؟ الو. صدام میآد؟ الوو الووو  الووووووووووووووو

دلم مثل اولین دفعه ای که عاشق شده بودم تاپ توپ میکرد. پدر کافکا بهش نگفته بود که تو آمریکا ممکنه دلش برای دردهای قدیمیش تنگ بشه.


حسین صدری

حقوق حيوانات

حیوونا قانون خودشون رو دارن، تلاش برای بقا یعنی گشنه و تشنه نموندن، خوابیدن، رفع حاجت کردن و تلاش برای ادامه ی نسل.

میگن انسانها نوع برتر حیوونهان یا به قولی انسان حیوان عاقل است یا هم حیوان متکلم

فرق مهم انسان و حیوان، فرهنگه با تعریف وسیعش شاید هم برا همینه که هرچی بیشتر انسان میشی، بعد حیوونیتت دچار ضعف میشه و هرچی میخوای بیشتر نیازهای اولیت رو برآورد کنی از انسانیت دور میشی.

یه مدتی هست که به شدت دنبال حقوق حیوانیتمم اما چون حاضر نیستم از انسان بودنم باج بدهم حسابی دچار مشکل شدم فردا یه تعداد از طرفداران حقوق حیوانات تو آنکارا دست به دست هم دادن و یه برنامه ای ترتیب دادن تا از حقوق حیوانیه یه انسان دفاع کنن.

 امیدوارم فردا به مدد دوستام بتونم کسی رو پیدا کنم که عاشقش بشم.


حسین صدری

کفشها را جور ديگر بايد جفت کرد

کفش که همیشه همه ی سنگینی بدنمون روشه،‌یه نماد خیلی با نمکیه برا خیلی چیزا.

وقتی می خوایم از خونه که محیط خصوصیمونه بریم بیرون کفش پامون میکنیم و این اولین قدممون میشه برای ارتباط با دنیای جدی، رسمی و عمومی بیرون. برا همین و قتی میگن فلونی کفشاشو پاش کرده یعنی اینکه حاضره که یه کار جدی شروع کنه.

وقتی از بیرون هم برمیگردیم خونه، دوباره اولین کاری که میکنیم درآوردن کفشامونه، یعنی اینکه نماد جدیت و عمومی بودن رو میکنیم و میندازیم دور. حتما شنیدین مثلا وقتی میخوان بگن همین الان رسیدم و هنوز به محیط خونه (از نظر روانی) وارد نشدم، میگن هنوز کفشام رو هم درنیاوردم. تو این معنی کفش کندن اول عریان شدنه، وقتی یه غریبه میاد خونمون و ما خیلی دوست داریم که بهامون خیلی صمیمی باشه، اما این اتفاق نمی افته به دوستامون میگیم حتی کفشاشو در نیاورد.

یکی از اولین چیزایی هم که حتی قبل از بستن بند کفشامون یاد میگیریم جفت کردن دو تا کفشمونه. شاید یکی از مهمترین دلایل این جفت کردن اینه که یهو دو تا پامون رو نکنیم تو کفشمون.  

امروز وقتی داشتم کفشامو میپوشیدم یادم افتاد که مدتهاست کفشام رو جفت نمیکنم، شاید واسه اینکه کفشام دیگه جفت بشو نیستن مثل خیلی چیزا که تو زندگیم دیگه جفت نمیشن.  شاید هم دلیلش یه چیز دیگه س، شاید کنار هم گذاشتن دقیق کفشا رو یه خط واقعا جفت کردن نیست، مرتب کردنه، شاید هم من واقعا یاد گرفتم که به جای اینکه کفشامو جفت کنم، پاهام رو جفت کنم که هر کدوم به یه راه دیگه نرن.

خیلی دراز شد متن، اما شروع خوبیه دوباره برا نوشتن،‌ببینیم این بار چقدر دووم میارم، فقط فراموش نکنین کفشا رو یه جور دیگه بید جفت کرد و انسانها رو یه جور دیگه باید دید، حتی بعضی وقتا نباید کفشا رو جفت کرد و انسانها رو مجبور کرد که همه همرنگ هم بشن و کسانی که همرنگ ما نیستن رو شاید واقعا لازم نباشه تو خیابون کتک بزنیم. اینو جدی میگم. از هرچی جفت کردن و میلیتاریسم و دیکتاتوریه بیزارم.


حسین صدری



بهانه های کوچک بدبختی

شاید برا شناختن آدما کافیه که تو چشاشون نیگا کنین.

میدونین چرا؟

چون هر کی با چشه خودش دنیا رو میبینه.

اگه تو چشه یکی بهانه های کوچک بدبختی رو دیدین ....


حسین صدری